قاصدک!

آرام بر شانه های حسرت بنشین

از گونه های سرخش عبور کن

و تا هوای دلواپسی نگاه پنجره را پر نکرده، آرام به کوچه ای سرک بکش

که خاطرات سرخابی ام را در آغوش کشیده


قاصدک!

سبک باش

رها شو در نسیمی که از سال هایی دور می آید

و شاخه های پریشانِ بید مجنون را می رقصاند


قاصدک!

بگذار در گوشت پچ پچ کنم  غمگین ترین نجوای پاییز را

که برگ های نارنجیش هر روز برایم زمزمه می کند

پشتِ حصارِ پر درد این روزها نمان

پیر می شوی

و اندوه، کنجِ خانه ی دلت می نشیند


قاصدک!

رها شو

دلم را بردار و با خودت ببر به آنجا که چشمان آسمان آبیست

چشمانی به رنگ دریا


   "معصومه یغما"