؟؟؟؟؟...(قسمت اول)
تا بجای مرده خاکم نکنند.
اینگونه هست حال من.
نپرس...
........................................
تحویل نمیگریم
سالی را که بدون حضور تو تحویل بشه......
........................................
اگر خیلی مهربان شود ورق میزند
ولی اغلب،
آدم را مچاله میکند
روزگار
........................................
دوست مانند جعبه مداد رنگیه
به زندگی رنگ میبخشه
ممکنه من رنگ دلخواهت نباشم
اما امیدوارم یه جایی برای تکمیل نقاشیت به درد بخورم
........................................
من به یادت هستم، اما شاهدی ندارم جز کلاغ بام خانه مان ،
که او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد.
........................................
قوانین علم را به هم رذه ای،نبودنت وزن دارد، تهی اما سنگسن
........................................
به روزها دل مبند.... روزها به فصل که می رسند رنگ عوض می کنن.
با شب بمان.....شب گرچه تاریک است اما همیشه یکرنگ است
........................................
بچه که بودیم اگه کسی بستنی مان را گاز می گرفت قیامت به پا میکردیم....
چه بیهوده بزرگ شدیم...
دلمان را گاز میگیرن اما سکوت می کنیم...
........................................
میان مشغله ها گم شدم، اما دلم برای هوایت همیشه بیکار است....
……………………………………………………
دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه مث الان من که انگار توی خلأ هستم
ـ دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه، نمی دونم اینجوری هس یا نه
ـ دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه، من بدجور دلتنگم
ـ دوست یعنی وقت اضافه ؛ یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه، تو هنوز عزیزی، ولی من چی؟ احتمالا نه
ـ دوست یعنی تنهایی هام رو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش، خیلی تنهام به خدا
ـ دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو ؛ اما بدون شمارش و حساب و کتاب، حاضرم همشو من بیام، توفقط بگو
ـ دوست یعنی من از بودنت مفتخر و سربلندم نه سر به زیر و شرمنده، من مفتخرم، گمونم تو شرمنده ای
……………………………………………………
وقتی خاطره های آدم زیادمیشه دیواراتاقش پرمیشه از عکس اما همیشه دلش واسه اونی تنگ میشه که نمیتونه عکسشوبه دیواربزنه...
……………………………………………………
همیشه به یاد داشته باش
تا به فراموشی بسپاری
آنچه را که اندوهگینت می سازد
اما
هرگز فراموش مکن
به یاد داشته باش
آنچه را که شادمانت می کند .
……………………………………………………
خدایاااااااااااااااااااااااااااااا
منو که آفریدی گارانتی هم داشتم
دلم دیگه کار نمی کنه
……………………………………………………
واست بی خوابمو بی تابمو می دونی دلتنگم
واست می میرمو درگیرمو با دنیا در جنگم
منو تنها نذار از روزگار با این که دل خستم
واست دیوونمو می مونمو تا آخرش هستم
داره می باره بارون و تو نیستی
شده این خونه زندونو تو نیستی
چقد حس بدیه حس تنهایی
دارم می شکنم آسونو تو نیستی
دارم از بین میرم
توی این دلتنگی
داره دل می گیره
بی تو از بی رنگی
نمیشه با نبودت ساده سر کرد
نمیشه سالم از این غم گذر کرد
……………………………………………………
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو باشی در میان کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب
ها... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هرشب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چکونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
……………………………………………………
یخ کرده ام ، اما نه از سوز زمستان
اما نه از شب پرسه های زیر باران
یخ بسته ام چون قطب آری اینچنین است
وقتی نمی تابی تو ای خورشید پنهان
یخ کرده ام، یخ کرده ام، ها... جان پناهم
مگذار فریادت کنم در کوهساران.............
……………………………………………………
تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت
اگر چه سحر صوتت جذبه ی داوود با خود داشت
ببخشای ام اگر بستم دگر پلک تماشا را
که رقص شعله ات در پیچ و تابش دود با خود داشت
مرا با برکه ام بگذار دریا ارمغان تو
بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت
……………………………………………………
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه زل های من شود
چیزی شبیه عطر حضورت مرا کم است
گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
……………………………………………………
شبانه های مرا می شود سحر باشی
و می شود که از این نیز خوبتر باشی
تداوم من و دریا و آسمان با تو
همیشگی ست، اگر هم تو رهگذر باشی
نیازمند توام مثل زخم لب بسته
خوشاتر آنکه تو گهگاه نیشتر باشی
غروب و سوختن ابر و من تماشایی ست
ولی مباد تو اینگونه شعله ور باشی
ببین چه دلخوشی ساده ای: "همینم بس"
که یاد من به هر اندازه مختصر باشی
که یاد من به هر اندازه مختصر باشی
که یاد من به هر اندازه مختصر باشی...................
……………………………………………………
ترا گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هرشب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هرشب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هرشب
تماشاییست پیچ و تاب آتش، ها ... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هرشب
مرا یک شب تحمل کنی که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هرشب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ بسته را از بی کسی "ها" می کنم هر شب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هرشب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تاصبح معنا می کنم هرشب
که من این واژه را تاصبح معنا می کنم هرشب
که من این واژه را تاصبح معنا می کنم هرشب
که من این واژه را تاصبح معنا می کنم هرشب
که من این واژه را تاصبح معنا می کنم هرشب
که من این واژه را تاصبح معنا می کنم هرشب....................
……………………………………………………
بیا دلتنگی هامان را اندازه کنیم.. هر که دلش تنگ تر بود برنده!! کاش این بار تو برنده شوی...!
……………………………………………………
یه روزایی یه حسی هست که بغضی تو گلو داره
مثل ابری که پر غصه ست ولی هیچوقت نمیباره
یه شبهایی نمیبینی چقدر دلها پر از حرفه
که گاهی گفتن بعضیش برای ما نمی صرفه
...
صدای پای این باده که هر لحظه توی گوشه
فراموشی یه دردیه که مثل مرگ خاموشه
دو تا دستم میشه بالی ،هوای آسمون داره
نمیدونی چقد سخته تو شهر بارون نمیباره
تموم مردم این شهربرای حرف میمیرن
مترسک ها شدن قاضی کلاغا نامه می گیرن
برای چهره ها اینجا نمونده خطی از خنده
فقط دستان بیرحمه که این لبهارو می بنده
بیا باشیم دو تا دستی که از گِل پایه می سازه
یا اون سقفی که بی منظور برامون سایه می سازه
.................................................
حاضرم مثل بارون باشم........
خداااااااااااااااااااااااجوووووووووووووووون
خودت بگو چیکار کنم
قباد محمدی دانشجوي كارشناسي ارشد علوم تربیتی کرمانشاه ودبیر آموزش و پرورش شهرستان سرپل ذهاب هستم اميدوارم مطالب اين وبلاگ نظر شما را به خود جلب كرده باشد.